paradux

۱۳٩٠/٩/۳٠

 

من روزانه نمی تونم بنویسم اونم با جزئیات. ولی عاشق نوشته هایی می شم که اتفاق روزشون و می نویسن اینقدر ریز و دقیق که انگار اصلا خودت ام اونجا بودی بعد اصلا مهم تر که یه اتفاق روزمره بی مزه که اگه واسه خودت بود حتی حوصله ات هم سر می رفت یه جوری می نویسن که تا تهش می خونی هی هم می گی کاش تموم نشه ولی من آدمش نیستم. نه که تلاش نکرده باشم ها. چرا تلاش کردم حتی اداش رو هم در آوردم ولی موفق نشدم. یکی تو کله ام هست که تا می خوام بنویسم می شه یه خانوم جدی با یه عینک و یه لیوان چای کنار دستش حالا که تا اینجاش را گفتم بذار اینم بگم که متاسفانه حتی چایش را توی  این همه ماگ های رنگ و وارنگ خوشگلم نمی خوره که تو این فنجون هایی سفید لبه تلایی مال عهد عتیق می خوره و باعث شرمندگی بیشتر اینکه حتی با اصرار منم حاضر نیست لااقل یه تیکه شکلات باهاش بخوره بلکه با توت خشک می خوره. و این دردناک، خیلی دردناک. اینکه نوشته هام اینجوری می شه صاف و اتو کشیده . حالا گاهی توی وبلاگ سعی می کنم که مثلا با نمک و جذاب باشم ولی تو دفتر های خودم که دیگه جدا حوصله سر بر می شم. میشه یه متن با کلی کلمه قلمبه صلمبه با تشبیهات ادبی قرن 18ای از مد افتاده. اینکه نوشته هام می شن مثله لباس های رسمی لباس های شب حتی بدتر لباس های پلو خوری ختم و عذا که صاف هستن و اتو کشیده اصلا واسه همینه که نوشته هام غمگینن هستنکه کلی سوز و گداز دارن که توی همشون دارم عاشقانه می نویسم همراه با میه و اینا. بعد وقتی بر می گردم و می خونم می بینم این همه غم این همه سوز دل کجای من که من خودم نمی بینم. پس روزهای صورتی اسپرتم که رو فضام کجاهستن؟! یا حتی روزهای آبی سبز معمولیم که اندازه خودشون بهم خوش گذشته کجان. من که بر آیندم این قدر تلخ نیست. بعد دیگه نمی نویسم و می ترسم از اینکه آدم ها بخوننم که این پیرزن درونم و ببینن که به شدتم داره ملکه وار روی قلمم حکومت می کنه و روی نوشته هام.اصلا اینا رو نمی خواستم بگم که فقط می خواستم بگم که روزایی مثل دیروز چقدر زنده می شم از آفتاب بی جون آخرای پاییز روی تنم. که چقدر خوش می گذره بهم که چقدر دوست دارم این و که خودم و یادم هست واسه خودم احترام قائلم. می ذارم شیطنت کنم، لذت ببرم. ولی دیدم باز نمی تونم بنویسمش یه جوری که اون ذوق توی دلم و نشون بده. اینکه درد دلم تازه شد. حالا شما با همین زبون الکنم بپذیرید از من. (الکن و کی و کجا گذاشت تو واژگان من آخه!)

فاطمه
 
۱۳٩٠/٩/۱٩

خریت بی شاخ و دم

دیدی، یه زمونایی وقتی می خوای یه کاری/حرفی/ خرجی .. بکنی هزار بار سبک و سنگینش می کنی. هزار جور تحلیل و موقعیت سنجی. همه هوش و ذکاوت رو به خرج می دی تا کلیه زوایای پنهان و پیدای قضیه رو بررسی کنی و چیزی از چشمت دور نمونه دست اخرم به بدترین وجه ممکن انجامش می دی. بعد یه وقتایی یهویی و ضرتکی یه کاری/یه حرفی/ یه خرجی می کنی که خودت از نتیجه اش کیف می کنی از اینکه بی صرف انرژی بهش رسیدی و از دیونگی که کردی لذت می بری. خب آلان دقیقا دوست داشتم که از اون موقع ها بود حیف که همه خریت ها عاقبت به خیر نمی شن.

فاطمه
 
۱۳٩٠/٩/۸

آدم می پکه اگه ننویسه

 صبوری و صدات در نمی یاد . می رم و هر وقت همه و همه چیز دلم و زد بر می گردم

حالام که گودر و بستن باز یادت کردم. خلاصه سلام.

فاطمه
 
۱۳٩٠/٤/۱۱

 

سرم توش دنگ دنگ میکنه. هزار نفرن که با هم دارن قال می کنند انگار. نمی تونم خفشون کنم. دقیقا تو همین لحظه قلدر تره داره هوار می زنه خر نشی بری . بعضی جاها رو اگه تنها بری می پکی. تو می دونی پکیدن اصلا یعنی چی؟

فاطمه
 
۱۳٩٠/۱/۳۱

 

آدمست دیگر،دلش تنگ می شود برای وقت های گذشته. حالا نه گذشته های خیلی دور مثلا همین دو سه سال پیش. هوا که خوب بود، حال دل ما هم چه خوب و چه بد، پشت پا می زدیم به کارها و صلانه و بی خیال راه می رفتیم و حرف می زدیم و راه می رفتیم. پاهایمان که درد می گرفت می خزیدیم پشت میز کافه و باز حرف می زدیم و می خوردیم و حرف می زدیم. بی خود نیست که کرخت شده ام و سنگین. تو خودت حساب کن این همه حرف زده نشده بین راه رفتن ها و دویدن ها و خندیدن ها چقدر می شود. باد می کند می افتد روی شانه هایت بعد می چسباندتت به زمین. حالا هوا هم که خوب باشد و کافه خوب و قهوه مطبوع به راه، سنگینی این همه حرف های رفیقانیمان نمی گذارد که قدم از قدم بردار

فاطمه
 
۱۳٩٠/۱/٢٠

 

بعضی چیزا و کسا باید تو لحظه ازت گرفته بشن تا بدونی چقدر حیاتی و عزیزن

پ.ن: کلی فک کردم تا پسورد اینجا یادم بیاد. همینجوری . الکی نوشتم

فاطمه
 
۱۳۸۸/٦/۱٤

 

گاهی انتظار فر ساینده ترین کار میشه

فاطمه
 
۱۳۸۸/٥/٢٧

 

میوه رو باید با پوست خورد همه خاصیتش به پوستشه

پ.ن: و زندگی هم

فاطمه
 
۱۳۸۸/٥/٢٦

 

دیده ای؛هول می شود عقربه ساعت وقتی خیره نگاهش می کنی کند می شود حرکتش،نزدیکی اش به تاخیر می افتد. حالا حکایت ماست

به خودم رهایم کنی سریع تر می گذرم نگاهت که خیره ام می شود کند می شوم،متوقف می مانم

رهایم کن تا سرعت بگیرم...

فاطمه
 
۱۳۸۸/٥/٢٤

دریا نوشت

خشمم را،اندوهم را به تو می سپارم .موجش کن ،بکوبانش به سنگ

من دلم آرام می خواهد ؛یک کوچه آرام، یک شهر آرم، یک دل ارام، حتی تر ،یک عاشقانه آرام،

خشمم را به تو می سپارم...

 

فاطمه
 
۱۳۸۸/٥/۱٤

تنفیذ

روزای اول ما ماسک میزدیم حالا امروز شما..

پ.ن: تلخم ولی راضیم

فاطمه
 
۱۳۸۸/٤/۱٩

18 تیر

مغرورم و امیدوار...

 

فاطمه
 
۱۳۸۸/٤/۱٤

شاهد مرگ غم انگیزه بهارم چه کنم...

بهار عزیزم...

نه، من از غم هایم نمی نویسم. نه که فکر کنی غمگین نبوده ام این روزها نه، من نمی نویسم از تمام کابوس های شبانه ام.  نه که فکر کنی تا صبح توی خواب فریاد نزده ام که تا صبح شعار نداده ام و فرار نکردم از دست بد دلان،نه .

تو که بهتر از هر کس می دانی گریه ام گاه به گاه است آنقدر دیر که یادم میرود طعم اشک را .نه؛ من می توانم ننویسم از گریه های بی امان این مدت که هر بار کافی بود کسی تنها بگوید ایران و من دل سیر بگریم... نه من از هیچ کدام نمی نویسم من از شادی خواهم نوشت ،از فردا ،از ظلم که پایه هاش را می بینم که می لرزد به دوستی بینمان قسم که از با ارزش ترین هایم است من صبح را می بینم من فردای سبز و صورتی را می بینم .حالا نه خیلی روشن نه خیلی نزدیک من می بینم. من ایران آبادم را میبینم .

 بهارم بیا نخواه از غم بنویسم نه که حاشایش کنیم که هست که لمسش می کنیم  ولی  می خواهم نباشد می خواهم با امید زندگی کنیم و تلاش کنیم برای تمام رویاهای سبزمان  حالا اگر به ما هم نرسید بگذار بچه هایمان ایران بی ظلم؛ ایران بی قیّم ایران بی عوام فریبی ایران بی تحجر را ببینند  پس از این پس با تو فقط از امید می گویم تو هم چنین کن...

فاطمه
 
۱۳۸۸/۱/۸

 

این چه صیغیه که با هرکی حرف می زنی یا به وبش سر می زنی همه میگن نه دیگه این عید مثه قدیم نیست و نمیشه لذت برد و خوش به حال کودکی اینا دیگه

ولی نمینوم چرا من هنوزم خیلی شادم هنوزم ذوق می کنم وقتی هر بار به هفت سینمون نگا می کنم وقتی عیدی می گیرم یا با وسواس واسه  بقیه عیدی می خرم هنوزم دلم ضعف میره واسه دورو همی های تو عید و کلی چیز دیگه ... من خوبم زیادی خوبم این روزا

فاطمه
 
۱۳۸٧/۱٢/۱٢

دلخوشی 2

فکر کن توی غرفه فروش کتاب بازارچه دانشگاه نشستی بعد هی فک می زنی که کتاب قالب مردم کنی یهو یکی بیاد بگه من فعلا کتاب نخونده زیاد دارم شمام خیلی با هیجانم راجع کتاب ها حرف میزنید  خوشحال می شم یکی از این کتاب ها رو بخرم و به شما هدیه کنم بعد خب من معلومه ذوق مرگ میشم دلخوشی بزرگ تر از این یه کتاب خوب از یه آدم خوب که اصلا نمی شناختمش

پ.ن: کلی خوش گذشت امروز یاد شلوغ بازی های لیسانس افتادم جاتون خالی بود.

فاطمه
 
۱۳۸٧/۱٢/٦

دلخوشی

دلخوشی ها کم نیست مثلا همین که بری حموم بعد خودت و توی حولت حسابی بپیچونی شوفاژ اتاقت و زیاد کنی و بخزی زیر پتوت بعد بالش و پشتت درست کنی تلفن و برداری و یه رفیق و خوب بگیرو کلی باحاش بحرفی ،هر هر کر کر کنی اونقد که وقتی تلفنت تموم بشه موهاتم خشک شده باشه باور کن یه همچی فعالیتی روزت و بیمه می کنه و تا شب کلی رو فرمی امتحانش که ضرر نداره

فاطمه
 
۱۳۸٧/۱۱/٢۸

ناگهان پرده بر انداخته یعنی چه؟!

ریاکار شدیم ،هممون .احساساتمون گمن به خصوص تو رابطه با افراد. نمی خندیم میگیم پرو میشه، گریه نمی کنیم میگیم می گن کم آورده. ذوق نمی کنیم واسه هم می گیم حالا فک می کنه کیه. جواب sms دیر میدیم میگیم فک نکنه منتظریم.  حال نمی پرسیم میگیم وظیفه اونه. حتی جرات نداریم بگیم دوست دارم میترسیم فک کنه عاشقیم

دارم فک می کنم آخرش چی قرار دستگیرمون بشه؟ اصلا بیا این اولین قدم دیگه جمع نمی بندم چی قراره دستگیرم بشه!

فاطمه
 
۱۳۸٧/۱۱/۱٠

 

سختیه  امتحانا یه ور، سختی تمیز کردن اتقاق ترکیده بعد از امتحانا هم  یه ور. اگه کمرت زیر بار اولی نشکنه قطعا زیر بار دومی میشکنه!

فاطمه
 
خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين‌بلاگ